.شاید با تو..شاید بدون تو.

و خدایی دارم بزرگ,بزرگِ بزرگِ بزرگِ

عشق انتخاب نیست....اتفاق است ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاهی آدم میماند بین بودن یا نبودن!به رفتن که فکر میکنی اتفاقی می افتد که منصرف میشوی!می خواهی بمانی رفتاری را میبینی که

انگار باید بروی!این بلاتکلیفی خودش نوعی جهنم است!!!

"هیچ وقت فراموشت نمیکنم"...(مطمانم که از دهان تو بیرون آمد..اما...)

بگذار بگویم..دیگر از اما و اگر و در لفافه سخن گفتن خسته شده ام...

دیگر از بی تو بودن

ندیدنت

نشنیدنت

از منتظر ماندن خودم

از عذاب دادن من و خودت

از بی خبر رفتنت

از بی خبر ماندنت

از تفکر های تکراری و امید دهنده

از حرف های امید دهنده خودت

مثل"شاید یه روزی مال خودم شدی"

از احمق بودن خودم

از تو

نه  از تو نه...

از روزگار که بر وفق مرادمان نبود

خسته شده ام...

مجبورم وبلاگم رو.خونه ی4سالم رو ترک کنم.درش رو قفل کنم و برم.تا همین جا با تمام خاطراتش دفن بشه.شاید خودمم محو کردم.فقط بخاطر یاد نکردنت!

ایندفه دیگر واقعیست.میروم و پشت سرم را هم نگاه نمیکنم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر روزی رسید که من نبودم وصیت من به تو این است:

خوب بمان,از همان خوب هایی که من عاشقش بودم...!

به قول خودت:یا حق!

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1391ساعت 19:48 توسط الهه ناز|

مدت هاست که میدانم دوستم داری...

که میدانی دوستت دارم...!

اما ای کاش به جای این همه سکوت صدای خرد شدن غرورهایمان را می شنیدیم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت 14:8 توسط الهه ناز|

شب قراریست که ستاره ها برای بوسیدن ماه می گذارند

و چه زیباست شرم زمین

که خودش را به خواب می زند ..............!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت 2:1 توسط الهه ناز|

خودمانیم!

پائیز خیابان ولیعصر هم تماشاییست...

نم نم بارونی که پیاده رو رو خیس کرده...

خودم و از سرمای لذت بخش توی خودم جمع میکنی...

تک و تنها با خودم برگ ها را له میکنم و قدم میزنم,"گاهی دلم برای خودم تنگ میشود".

همراهم فقط گوشی همراهم است و هنسفیری اش.

با گوشی که حفطه آهنگ است و لب هاییی که حفظه زمزمه اش...

ذهنم فقط مشغول یک حرف است:

دوستم میگفت:"تو عاشق حرف هایش شده ای نه چهره اش".

به نظرت کدام بهتر است؟!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بهترین احساس اینه که بدونی یه نفر هیچ وقت فراموشت نمیکنه....


نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت 1:9 توسط الهه ناز|

خوب یادم است..سر تیتر را نگاه کن...

کلمه ای به نام آشنایی برایت تداعی میشود؟

نظرات را یکی یکی ورق میزنم...

و چه عاشقانه هایی...

و چه سروده هایی...

و چه دل بستن هایی..

طاقت دیدن و خواندن ندارم.میبندم و این شعر را برای خودم در ذهن مرور میکنم(همان شعر همیشگی خودت)!

برام هیچ حسی شبیه تو نیست    تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه             تو زیباترین آرزوی منی...

(فقط یک سوال برایم در این همه مدت باقی مانده:دلیل ماندنم چیست؟وفایم؟معرفتم؟دلم؟ویا انتظار؟ویا ناشکیبایی خودت؟)

مــــــــــــرد باش و جواب بده...


نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت 0:59 توسط الهه ناز|

دانی که:

"آرزوی تو تنهاست در دلم"؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فقط چند لحظه به من فکر کن

نگو لحظه چی رو عوض میکنه

همین چند لحظه برای یه عمر

همه زندگیمو عوض میکنه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادمه میگفتی عاشقه پائیزی و بارون(دیدی هنوز یادمه؟...(

به اواخر فصل داریم نزدیک میشیم....

ولی عوضش داریم میریم تو زمستون...

همون فصلی که من دوسش دارم...

برفـــــــــــــ!

نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 22:5 توسط الهه ناز|

مخاطب خاصِ خاصِ خودم(یاس آسمانی ام)...

همونی که میدونم به وبلاگم سر میزنی...

همونی که سر میزنی بدون اینکه خبرم کنی...

یه کم بی انصافی نیست...؟

امروزم با روزای دیگم فرق داشت....

چون با یاد تو گذشت....

و میدونم که شاید یادی از من هم از ذهنت و نه قلبت عبور کنه....

من هنوز هم هستم....پس تو ام باش....

آهنگ وبلاگم به تو خیلی ربط داره....

پس تا اخرش گوش کن....!!!

"من امروز کجامو تو امروز کجایی؟"

"پشت این گریه خالی شدن نیست"

"همه درد دنیا یه شب دردِ من نیست"

تو از قبله من....گرفتی خدا رو...

"کجایی ببینی یه شب حال من رو"

طولانی ترین پست وبلاگ من!!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 18:58 توسط الهه ناز|

نگاه کن...

چه پیر می شوند...

رؤیاهائی که تو را نیافته جهان را ترک میکنند...

نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 20:2 توسط الهه ناز|

  حسين جان

من و جداشدن از کوی تو خدانکند

خدا هر آنچه کند از توام  جدانکند

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 20:55 توسط الهه ناز|

برگشت ,بعد 3 ماه!

ولی  نه  به  من ,به  آدمای  دیگه!!!

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 23:50 توسط الهه ناز|


آخرين مطالب
» "آخرین پست مصادف با افتادن اولین دانه برف روی شانه ام(در تهران)"
» مدت هاست...
» شب...
» به نظرت کدام بهتر است؟
» سه شنبه 8 تیر1389 ساعت: 13:46
» این روزهایم تویی...
» میدونم که میخونی...
» فقط نگاه کن...
» یا حسین(ع)...
» چه برگشتی!!!

Design By : Pichak